على اكبر دهخدا

619

امثال و حكم ( فارسى )

چنان پهن خوان كرم گسترد * كه سيمرغ در قاف روزى خورد . سعدى . چنان چون تنت را خورش دستگير * ز دانش روان را بود ناگزير . فردوسى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . چنان چون‌كه تن زنده گردد بجان * بدانش بود زنده جان و روان ( . . . پس آموزگارت مسيحاى تست * دم پاكش افسون احياى تست . ) حضرت اديب . رجوع به : آنكس كه داناتر است . چنان خور كه نايدت درد و گداز * چنان بخش كت نفكند در نياز . اسدى . رجوع به : اسراف حرام است . . . ، و رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . چنان خوش نبايد بدن كت خورند * چنان ترش نه نيز كت ننگرند . اسدى . رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود . چنان دان كه بيدادگر شهريار * بود شير درنده در مرغزار . فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود . چنان دان كه ريزندهء خون شاه * جز آتش نبيند بفرجامگاه . فردوسى . چنان دان كه شاهى و پيغمبرى * دو گوهر بود در يك انگشترى . فردوسى . رجوع به : نزد خرد شاهى . . . ، شود . و رجوع به : الدين و الملك . . . ، شود . چنان دان كه كس بىهنر در جهان * بخيره نجويد نشست مهان . فردوسى . رجوع به : اندر جهان چو بىهنرى . . . ، شود . چنان رست بايد كه يزدانت كشت . * ( كه تندى مرا گوهر است و سرشت . . . ) فردوسى . چنان رفت بايد كه آيد زمان * مشو تيز با گردش آسمان . فردوسى . رجوع به : زمانه با تو نسازد . . . ، شود . چنان روزى بنادانان رساند * كه صد دانا در آن حيران بماند . رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود . چنان زندگانى كن اندر جهان * كه چون مرده باشى نگويند مرد . حافظ . رجوع به : آنچنان زى كه بميرى . . . ، شود . چنان زندگانى كن اى نيك‌راى * از آن پس كه توفيق دادت خداى كه خايند ز اندوهت انگشت دست * چو اندر زمينت آيد انگشت پاى . سنائى . رجوع به : آنچنان زى كه بميرى . . . ، شود . چنان زى خردمند و دانا و راد * كه تا بربدت كس نباشند شاد . اسدى . رجوع به : آنچنان زى . . . ، شود .